X
تبلیغات
مدرسه من

مدرسه من

درباره مدرسه من

معرفی مدرسه راهنمایی شاهد پسرانه بروجرد

برای دیدن عکس هایی از مدرسه من لطفااینجاکلیک نمایید.


در این وبلاگ مطالب زیر را نیز به ترتیب خواهید یافت:


مطالب علمی مختلف و جدید


درباره بازی های رایانه ای


پاسخ تمام سئوالات درسی سالهای اول دوم و سوم راهنمایی



نمونه سئوالات درسی سالهای اول دوم و سوم راهنمایی


قصه و داستان


لطیفه های قشنگ برای زنگ تفریح


از بازدید شما از وبلاگ ((مدرسه من))ممنونم.

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط محمدنوروزی  | 

مطالب علمی

هله هوله‌ غذا نمي‌شود

 


مرتضي صفوي متخصص تغذيه گفت: مصرف مداوم هله و هوله و تنقلاتي از قبيل چيپس و پفك قبل از غذا باعث محروم شدن كودكان از غذاهاي اصلي و در نتيجه سوء‌تغذيه آنان مي‌شود.

اين متخصص تغذيه در گفتگو با فارس، افزود: مصرف چيپس و پفك كودكان را از تغذيه‌اي سالم محروم مي‌كند. در مراحل تهيه پفك، پودر ذرت پرس مي‌شود و در حرارت بسيار بالا قرار مي‌گيرد تا به صورت حجيم درآيد. در چنين شرايطي روغن موجود در پفك مي‌سوزد و توليد پراكسيد مي‌كند كه در حرارت و نور، مقدار آن بيشتر است و خوردن آن سلامت كودك را تهديد مي‌كند.

وي گفت: ميزان بالاي نمك پفك و شوري آن نيز باعث مي‌شود كه ذائقه كودكان به سمت شوري پيش رود و در نتيجه خطر ابتلا به بيماري فشارخون را افزايش مي‌دهد كه در بزرگسالي زمينه‌ساز بيماري‌هاي قلبي عروقي و سكته‌هاي مغزي مي‌شود.

اين متخصص تغذيه افزود: بر اساس اين مطالعات، پفك 9 برابر حجم خود آب جذب مي‌كند و كودك با خوردن پفك و به دنبال آن آب، احساس سيري كاذب كرده و در نتيجه از خوردن غذاي سفره محروم و دچار كمبود تغذيه‌اي و چاق مي‌شود.

صفوي گفت: مصرف چيپس به دليل شوري و روغن زياد، همان خطراتي مشابه چيپس براي سلامت بدن در‌بردارد به همين علت كارشناسان تغذيه توصيه مي‌كنند در صورت مصرف اين گونه تنقلات، بسيار كم و از انواع معتبر آنها با بسته‌بندي بهداشتي استفاده شود.



 صبحانه ، دانش‌آموزان را هوشيار مي‌كند

 


مدير كل سابق دفتر بهبود تغذيه وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي ، گفت: خوردن صبحانه دانش‌آموزان در كنار اعضاي خانواده، موجب بالا رفتن هوشياري آنان در تعاملات اجتماعي مي‌شود.

دكتر سيد مرتضي صفوي در گفتگو با ايرنا افزود: كساني كه صبحانه مناسب و سالم و حاوي غلات كامل مي‌خورند در همه روز قند خونشان در حد طبيعي مي‌ماند.

وي ، صبحانه را مهم‌ترين وعده غذايي دانست و افزود: كساني كه اين وعده غذايي را در برنامه روزانه خود مي‌گنجانند ، از سلامت بيشتري در طول زندگي خود برخوردارند.

اين متخصص تغذيه گفت: بسياري از تحقيقات كه پيش از اين انجام شده‌ نشان مي‌دهند صرف صبحانه مي‌تواند از افزايش وزن جلوگيري كرده و احتمال بروز بيماري‌هاي قلب و عروق را در حد قابل ملاحظه‌اي كاهش دهد.

وي ادامه داد: صبحانه‌اي كه از غلات كامل با فيبر غذايي كافي تشكيل شده باشد مي‌تواند از نوسانات قند خون در طول روز جلوگيري كند و به اين ترتيب مانع از آسيب‌هاي ناشي از بالا بودن قند خون شود.

به گفته صفوي، مصرف صبحانه علاوه بر افزايش قدرت يادگيري، از احتمال چاق شدن افراد به ميزان يك سوم كمتر از كساني كه از خوردن آن پرهيز مي‌كنند، مي‌كاهد.

 

 قلب دوم در كفش‌ها مي‌تپد

 


از آنجا كه دانش‌آموزان در شرايط بلوغ اسكلتي هستند ، متخصصان همواره بر انتخاب كفش‌هاي استاندارد و متناسب با جثه آنها تأكيد داشته‌اند ، به دليل اين كه كفش‌هاي نامناسب مي‌تواند آسيب‌هاي جدي را به ستون فقرات و اندام فوقاني دانش‌آموزان وارد آورد.

رعايت نكاتي ساده و امكان‌پذير و در عين حال بسيار مهم، موجب ايجاد آرامش، راحتي، شادابي و حفظ سلامت دانش‌آموزان شده و امكان بهره‌برداري بيشتر آنها را از مدرسه و فرصت‌هاي آموزشي فراهم مي‌آورد.

در بحث انتخاب كفش مناسب، به گفته متخصصان طب توانبخشي، توجه به اين نكته كه دانش‌آموزان ساعت‌ها آن را به پا دارند و امكان تعويض يا درآوردن آن در مدرسه وجود ندارد، بسيار حائز اهميت است. بنابراين كفش سبك و راحت كه حدود 3 سانتيمتر پاشنه داشته باشد و باز و بسته كردن آن آسان بوده و حتي‌ الامكان قابل شستشو يا تميز كردن باشد، توصيه مي‌شود.

پاشنه كفش دانش‌آموزان 2 تا 3 سانتي‌متر
محمد اكبري، عضو هيات علمي‌ گروه فيزيوتراپي دانشگاه علوم پزشكي ايران مي‌گويد: پاشنه كفش‌هايي كه دانش‌آموزان استفاده مي‌كنند بايد 2 تا 3 سانتي‌متر باشد؛ پشت و جلوي كفش بسته بوده و پنجه كفش نيز پهن باشد.

وي ادامه مي‌دهد: اصلاح ناهنجاري‌ به نوع و شدت ناهنجاري و به ميزان همكاري فردي كه مشكل دارد، بستگي دارد كه در اين صورت در عرض 3 يا 4 ماه ناهنجاري اصلاح مي‌شود.

عضو هيات علمي‌ گروه فيزيوتراپي دانشگاه علوم پزشكي ايران به فارس مي‌گويد: كوله‌پشتي‌ها براي دانش‌آموزان مناسب‌تر است اما بستگي به وزن كوله‌پشتي دارد؛ اگر وزن كوله‌پشتي بيش از 30 يا 40 درصد وزن دانش‌آموز نباشد، آسيبي به بدن دانش‌آموز نمي‌زند.

پينه‌هاي دردناك روي شست پا
حسن دانشمندي، استاديار دانشگاه تربيت‌بدني و علوم ورزشي نيز مي‌گويد: پوشيدن كفش‌هاي نامناسب از دلايل به وجود آمدن انواع ناهنجاري است كه به مرور زمان موجب ايجاد انحرافاتي مي‌شود كه براي آنها نام‌هاي متفاوتي مي‌گذاريم.

وي با بيان اين‌كه كفش براي دانش‌آموزان اهميت ويژه‌اي دارد، ادامه مي‌دهد: نوع كفش براي دانش‌آموزان از نظر اقتصادي و اجتماعي متفاوت است.

دانشمندي تصريح مي‌كند: بهتر است در كفش‌هايي كه دانش‌آموزان مي‌پوشند، استاندارد رعايت شود و از كفش‌هاي پنجه باريك به دليل ايجاد ناهنجاري «انگشت شست كج» و مشكلاتي كه براي دانش‌آموزان به وجود مي‌آورد، استفاده نشود.وي اضافه مي‌كند: كفش‌هايي كه پاشنه‌ بلندي دارند سبب بي‌ثباتي و صدمات ريز در مچ پا مي‌شوند و اين نشاندهنده مناسب نبودن اين نوع كفش است.

دانشمندي خاطر نشان مي‌كند: كفش‌هايي كه ضربات را بخوبي جذب نمي‌كند مناسب نيستند و مناطقي از كفش به خصوص قوس كفش اهميت ويژه‌اي دارد.

به گفته وي پاهاي دانش‌آموزان در حال رشد است و هرگونه فشار يا ضربه‌‌ بيش از حد مي‌تواند ناهنجاري براي دانش‌آموزان ايجاد كند به همين دليل رعايت قوس مناسب در كفش مي‌تواند خطرات ابتلا به ناهنجاري‌ها را در دانش‌آموزان كمتر كند.

استاديار دانشكده تربيت‌بدني و علوم ورزشي بيان مي‌كند: پينه‌هايي كه به صورت دردناك روي شست پا ايجاد مي‌شود به خاطر ساختار نامناسب كفش است و دانش‌آموزان براي تهيه كفش به جاي توجه به زيبايي بايد به كيفيت طبي و بهداشتي براي پا اهميت دهند.

كفش‌هاي داراي كف صاف، ممنوع!
مرضيه ثاقت‌جو، عضو هيات علمي‌ دانشگاه بيرجند با بيان اين‌كه لازم است ناهنجاري‌هاي قامتي باتوجه به عوامل به وجود آورنده ناهنجاري‌، شدت ناهنجاري و اين‌كه در كدام قسمت از بدن ايجاد شده است، اصلاح شود، مي‌افزايد: ناهنجاري‌هاي كف پا مادرزادي است يعني شخص به صورت مادرزادي كف پاي گود يا كف پاي صاف دارد.

ثاقت‌جو با بيان اين‌كه اندازه پاشنه كفش زنان نبايد بيشتر از 4 سانتي‌متر باشد، عنوان مي‌كند: دانش‌آموزان براي رفتن به مدرسه از كفش‌هاي پاشنه بلند يا داراي كف صاف استفاده نكنند.

به گفته كارشناسان كفش‌هايي كه دانش‌آموزان براي رفتن به مدرسه مي‌پوشند بهتر است كفش‌هاي ورزشي سبك باشد تا باري اضافه براي بدن نباشد؛ اندازه پاشنه كفش بايد مناسب بوده و خيلي بلند نباشد.

بسياري از دانش‌آموزان كفش‌هايي مي‌پوشند كه به جلوي پا و انگشتان پا و سيستم عصبي و ساختاري بدن و كمر آنها فشار وارد مي‌شود.

به دانش‌آموزان توصيه مي‌شود از كفش‌هايي استفاده كنند كه نوك آن تيز نبوده و متناسب با قد، وزن، سن و شرايط اقتصادي آنها باشد.

ميان نوك كفش و انگشتان يك سانتي‌متر فاصله
رضايي‌مقدم، متخصص طب توانبخشي به دانش‌آموزان اظهار مي‌دارد: در سنين نوجواني براي جلوگيري از تنگي و آزاردهندگي كفش، لازم است دانش‌آموزان كفشي را تهيه كنند كه ميان نوك كفش و نوك انگشتان يك سانتي‌متر فاصله باشد.وي مي‌افزايد: لازم است پهناي مناسب كفش، نيم سانتيمتر بيشتر از پهناي پنجه پاي دانش‌آموز باشد و دانش‌آموزان به منظور صحت در انتخاب مي‌توانند دو جوراب نخي حوله‌اي موسوم به جوراب ورزشي بپوشند و سپس كفش مورد نظر را امتحان كنند.

برخي كفش‌‌ها، وارداتي و نامرغوب
محمدرضا داورپناه، مديرعامل شركت توليدكننده كفش عنوان مي‌كند: كفش‌هاي چيني موجود در بازار ايران اگر چه ظاهر مناسب و جذابي دارند اما كيفيت لازم را نداشته و به سرعت از بين مي‌روند.

وي با بيان اين‌كه مصرف‌كنندگان نيز به دليل ظاهر مناسب و خارجي بودن مارك، تمايل بيشتري به خريد محصولات چيني در مقايسه با توليدات داخلي دارند، تصريح مي‌كند: در اين وضعيت برخي توليدكنندگان كفش نيز محصولات خود را با مارك چيني وارد بازار مي‌كنند كه اتفاقا كيفيت بهتري از محصولات وارداتي از چين دارند.

مديرعامل اين شركت توليدكننده مي‌گويد: حدود 100 كارخانه و 15 هزار كارگاه توليدكننده كفش در كشور وجود دارد كه به دليل بالا بودن حجم واردات بسياري از آنها با نصف ظرفيت فعاليت مي‌كنند.



+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط محمدنوروزی  | 

بازی های رایانه ای

نقد و بررسی بازی لطفعلی خان زند

لطفعلي خان زند (Quest of Persia: Lotfali Khan Zand)

شركت سازنده بازی

شركت هنری پویا

انتشار دهنده بازی

شركت هنری پویا

سبك بازی

ژانر اكشن، حالت ماجراجویی،تاریخی 

پلتفورمها

فقط برای كامپيوتر

درجه سنی بازی

بيش از 10 سال

درجه سختی بازی

ساده

محصول سال

ارديبهشت 1387

امتياز به بازی

13/20 (متوسط)

 

مقدمه:

هر چند اين بازی واقعا خوبيه در بين بازيهای ايرانی حاضر  و ميشه گفت بهترين انتخاب در بين تمام بازیهای داخلی و بهترين بازی داخلی تا به امروز است.

داستان:به سردار زند در جهت نابودی قاجارهای مهاجم كمك كنيد...

لطفعلی خان زند را در اين حماسه سخت ياری كنيد...

در ايران به خاطر وجود نژادهاي مختلف هر دفعه در تاريخ شاهد اين بوديم كه يك قوم بعد از اينكه يك مدت كوتاهی پادشاهی مملكت را در دست ميگرفت به زودی ضعيف ميشد و بعد گروه و قومی قویتر سردمداری ميكردند و اين قضيه را بارها و بارها در تاريخ كشورمان ديده ايم... اين بازی نيز به يكی از اين دورها سر ميزند و در دوره زنديه و در نقش مردی بزرگ به نام لطفعلي خاند زند كه ميخواد در برابر سير كسيری از قاجار ها به مبارزه بر عليه آنها بپردازد.بازی بيشتر در شهر تاريخی كرمان و همچنين در قلعه زرقان در شیراز سپری ميشود.دوره زنديه به خاطر مشكلات و مرگ ناگهاني پادشاهش در حال از هم پاشی و نابودی است و در اينجا قاجارها از فرصت در حال استفاده هستند و در حال فتح قسمتهاي شمالی ايران هستند از همين رو لطفعلی خاند زند برای مبارزه با آنها راهي ميدان ميشود و ميتواند قاجارها را به عقب بكشاند ولی در بازگشت متوجه اين ميشود كه ابراهيم خان كلانتر در را روی او باز نميكند و به او خيانت كرده است ، لطفعلی خان به ناچار به سمت قلعه زرقان در شيراز ميرود كه در آنجا باز با چند سردار قاجار رو به رو ميشود و بايد آنها را از پيش روی خود برداريد و راه خود را به سمت كرمان باز كنيد...در كل بازی شما بيشتر بايد به مبارزه بر عليه دشمنان و غولها بپردازيد كه همه و همه آدمهای عادی هستند و چيز ویژه ای در اين حالت نخواهيد ديد البته چند دمو نيز در سطح بازی پخش ميشود كه كيفيت نسبتا مناسبی دارد و در آنجا بخشهایی از داستان بازی بازگو ميشود البته داستان بازی آنقدر خوب نيست ولی در كل در سطح بازیهاي داخلی بسيار خوب است.

گیم پلی: لطفعلی خان يك سردار شمشير زن...

برای اينكه در مورد گیم پلی بازی صحبت كنيم قبل از آن بايد به شما بگوييم گیم پلیی شبيه به prince of Persia يا assassin creed يا God of war را كه بهترين بازیها در سبك اكشن-ماجراجویی تاریخی در سطح جهان هستند را از اين بازی نخواهيد، بايد بدانيد اين بازی يك بازی است كه تنها توسط حداكثر 10 فرد(كمی بيشتر يا كمتر) طراحی و ساخته شده است.

گيم پلی بازی نسبت به ايرانی بودن بازی بسيار خوب است و جذابيتهایی را در حد خود به شما انتقال خواهد داد ، آنجایی كه دشمنان شما را از هر سمت محاصره ميكنند متوجه ميشويد با هوش مصنوعی واقعا خوب نسبت به عنوانهای ديگر ايرانی طرف هستيم و ميبينيد كه ميتوانيد از شمشيرهای مختلف نيز بر عليه دشمنان خود استفاده كنيد به غير از اين شما شاهد اين خواهيد بود كه دشمنان حتی در بعضی موارد از دور با تفنگ به سمت شما شليك ميكنند و در گيم پلی بازی شاهد كارایی های خوبی نسبت به بازیهای قبلی ايرانی هستيم، در ضمن شما ميتوانيد با هر شمشير حركت مخصوصی داشته باشيد كه من به شخصه واقعا اين حالت را تحسين ميكنم كه اين يك كار بزرگ برای يك بازی ايرانی است ولی...

اگر بخواهيم نگاه دقيقتری به گيم پلی داشته باشيم ،گيم پلی بازی در سطح متوسطی هست و مشكلات زيادی در آن ديده ميشود ...بازی همان طور كه گفتيم سبك اكشن دارد و بيشتر زمان بازی كه حداكثر 4 ساعت ميتواند باشد به همين مبارزات پرداخته ميشود.شما ميتوانيد از شمشير خود و همچنين شميشيرهای افرادی كه كشتيد استفاده كنيد كه شمشير افراد ديگر بيشتر به درد كمبتها و يا ضربات محكم ميخورد كه باعث اين ميشود كه دشمن مقابل كنترل خود را از دست بدهد و به زمين بخورد كه اين عمل كار بسيار مناسبی است. از جمله كارهایی كه شخصيت اصلی ميتواند انجام دهد شيمشير زدن، دفاع كردن، نپريدن!! ، غلتيدن،جاخالی دادن (در حالت های خاص) و وجود چند حالت كشتن مخصوص اشاره كرد.در بازی دشمنان به صورت گروهی(3تا5 نفره) به سمت شما هجوم مي آورند و ضربات مختلفی را وارد ميكنند البته تمام دشمنان بيش از 10تا15 حركت روی هم ندارند!!! و بيشتر از همان ها استفاده ميكنند... راه رفتن و دويدن و بيشتر حركات آنها شبيه هم است و انگار با يك گروه طرف هستيم كه همه در حال انجام يك كار هستند و حتی در بعضی موارد با هم در يك زمان يك كار را دو كاراكتر بغل هم انجام ميدهند!!!دشمنان در هر لحظه ممكن است بعد از اينكه حتی در صفحه تمام شوند باز لود شوند(ظاهر شده!!) و بعد به سمت شما هجوم بياورند كه واقعا تعجب برانگيز است!!! در كل بازی شايد نزديك به 30 قيافه متفاوت ببينيد كه البته يك نقص نيست(برای يك بازی ايرانی خيلی خوبه) ولی ان حركتهای كاملا يكسان واقعا شما را آزار ميدهد.از ديگر مشكلات اين است كه هر ضربه ای بزنيد هيچ خونی را روی زمين نخواهيد ديد و هيچ خونی در هنگام اصابت ضربه شمشير شما ريخته نميشود !! دشمنان در حملات مختلف ضربات سنگين، آرام يا متوسطی را ميزنند كه البته نگران نباشيد زيرا با گرفتن دكمه دفاع شما دفاع كامل را خواهيد كرد يعنی با فشار دادن اين دكمه هيچ صدمه ای نخواهيد ديد، حتی اگر از پشت يا از جلو چند ضربه بخوريد!!

مبارزه با غولها كمی دشوارتر از سربازان عادی است آن هم به خاطر خون زيادی كه دارند...

 

قسمت صدمه ديدن بازی بسيار بچه گانه ساخته شده است در بغل صفحه يك قلب كه در كنار آن عدد خون شما نوشته شده است وجود دارد كه با هر برخورد شمشيرهای مختلف يا افراد مختلف(غولها يا سربازان عادی ) خون خاصی از شما كم ميشود...غولها دارای خون زيادی هستند كه در هنگام مبارزه مشخص ميشود(درست مثل خون شخصيت اول است ولی اينبار در سمت راست مشخص ميشود) به نظر ميرسه با يك طراحی بيشتر در مورد هود كلی بازی شاهد يك چيز زيباتری از اين بوديم...اگر صدمه يا آسيبی ببينيد مانند بيشتر بازيهای اين روزها خون شما كم كم پر ميشود(اگر كمي مكس كنيد يا دفاع كنيد يا گوشه ای بايستيد) البته برای شما پكهای خون نيز وجود دارد كه به راحتی آنها را پيدا خواهيد كرد البته در درجات سختی بالاتر اين پكها كمتر خواهد بود.هوش مصنوعی (اصلا نميشه گفت هوش مصنوعی ) شامل چند حركت ساده از طرف دشمنان است است يعنی وقتی اين بازی را بازی ميكنيد انگار يك بازی ساده(با بالاترين درجه سختی بازی!!) رو به رو هستيم كه هر كاری كه دوست داشته باشيم ميتوانيم انجام دهيم...بيشتر دشمنان فقط به شما حمله و اگر فرار كنيد به دنبال شما مي آيند تا شما را بكشند البته در اين قسمت من مشكلات بسيار زياد و عجيبی ديدم كه از بازگو كردن آنها خودداری ميكنم!!!در بازی ميتوانيد چندين اسلحه را داشته باشيد و بعد اسلحه های خود را تغيير دهيد و بازی را ادامه دهيد. دوربين بازی هم نسبتا خوب است(هر چند بدون مشكل هم نيست) و ميتوانيد آن را به جهات مختلف ببريد و جای تحسين برای يك بازی ايرانی دارد.بازی به صورت كاملا خطی است و شما بايد بخش بخش بازی را ادامه دهيد يعنی با كشتن يك سری دشمنان(يا حل معما) در آن بخش ميتوانيد به بخش ديگر برويد كه واقعا متعجب بر انگيز است زيرا تا وقتی كه حتی اخرين دشمن را هم نكشته باشيد نميتوانيد به سمت قسمت بعد برويد ، و در اينجا هيچ در و دروازه ای در كار نيست بلكه شما ادامه كار را ميبينيد ولی يك "جو مخفی" جلوی شما را ميگيرد و نميگذارد بازی را ادامه دهيد يعنی هيچ حالت آزادانه ای در اين بازی يافت نخواهد شد.

دشمنان در بعضی موارد از خود دفاع نيز ميكنند...

در گيم پلی بازی شاهد هيچ نوآوری جديدی نيستيم ولی بعضی قسمتهای بازی جای تحسين دارند كه از آن جمله وجود معما ها در بازی است كه البته نبايد گفت اينها خيلی عالی هستند بايد گفت اين پازلها فقط برای تنوع ساخته و گذاشته شده اند كه بسيار خوب هست... چند مرحله نيز در بازی با استفاده از توپها بايد دشمنان را بزنيد(يا دستور زدن توپ را بدهيد) يا اينكه در بعضی موارد خاص ميتوانيد از تفنگ ( از اون قديمها!!!) در بازی استفاده كنيد .در آخر بايد گفت اين يك گيم پلی خوب برای شروع است و با حمايت شما ميتوانيد شاهد گيم پلی و بازی به مراتب بهتر از اين گروه خوب باشيم.

محيطهای بازی و مراحل :محيطهای پويا ولی بازیی كوتاه...

 

شما در بازی با محيطهای زيادی رو به رو نيستيد،برخی قسمت ها شما به قلعه زرقان ميرويد و در آنجا به مبارزه ميپردازيد در اين قسمت شما بيشتر در قلعه هایی هستيد كه ميحطی تقريبا ايرانی دارد. مثلا وجود مشعلهایی كه در گوشه های تصوير ميبينيد كه سايه خوبی را توليد ميكند و همچنين وجود فرشهای بسيار زياد يا ظروف ايرانی كه در جای جای محيطی بازی شاهد اين وسايل خواهيد بود كه از طراحی نسبتا خوبی نيز برخوردار است و جای تحسين دارد.در محيطهای باز دورنمای زيادی را شاهد نخواهيد بود و در كل محيط بازی بيشتر به رنگ قرمز نزديك است و بيشتر مكانها يكسان است ولی وسايل خاصی را در جاهای خاص بازی خواهيد ديد.مراحل بازی در كل به 22 قسمت تقسيم ميشود كه بعد از لودينگ( كه نسبتا خوب و سريع است) وارد هر قسمت ميشويم در برخی از اين مراحل نيز قولی در انتظار شما در آخر آن مرحله وجود دارد و در برخی موارد بايد چند بار با يك قول مبارزه كنيد يعنی نصف خونش را در يك مرحله و بقيه در مرحله بعد كه به نظر ايده خوب و جالبی به نظر ميرسد.

گرافيك:گرافيكی خوب برای يك بازی ايرانی...

محيط بازی بيشتر به قرمز نزديك است به خصوص در قسمتهای تاريك و شب...

بازی از نظر گرافیكی به بازیهای دو، سه سال پيش و نسل قبل كمی نزديك شده است و بسيار خوب در اين مورد كار شده است و بايد گفت برای اولين بار در يك بازی ايرانی گرافيك به اين خوبی را شاهد هستيد كه البته بی مشكل و به نوعی كم مشكل هم نيست.در بازی شما شاهد يك محيط پويای خوب هستيد كه از تكسچرها و انيميشهای خوبی در سطح آن استفاده شده است.نورپردازی بازی خوب است ولی بايد گفت در روز نورپردازی و مخصوصا سايه زنی خيلی بد درست شده است، نرم بودن سايه ها را نيز در محيط اصلا شاهد نيستيم و سايه ها در هم هيچ تركيبی را ندارند و فقط يك سياهی را شاهد هستيم!!از نظر ساخت صورتهای شخصيتها اگر از كم تنوع بودن آنها بگذريم به كيفيت ميرسيم كه به نظر از نظر مدلها نه چندان قدرتمند ولی از نظر تكسچری تقريبا خوب درست شده اند و قيافه های قابل قبولی را خواهيد ديد.در موقع راه رفتن شما يا دشمنان هيچ گرد و خاكی بلند نميشود و بسياری از موارد بدن شخصيت اول را نيز ميتوانيد در درون ديوارها بكنيد!!!از اينها كه بگذريم به فيزيك ميرسيم كه در تخريبها خوب كار شده ولی نوع پخش شدن وسايل به نظر فوق مصنوعی ميرسد و هيچ گونه وزنی در آنها نميبينيم و انگار هيچ گونه مدل درونی به آنها داده نشده است تا مانند يك بادكنك پخش بشوند!!!از همه اينها ميگذريم و ميگوييم اين يك بازی ايرانی است و در حد خود گرافيك قابل قبولی دارد ولی اين گرافيك سيستم مورد نياز بالایی را خواهان است و اگر سيستم پاییني داشته باشيد با افتم شديد فريم رو به رو ميشود و حتی اگر گرافيك و سيستم مورد نياز را نيز داشته باشيد در بعضی موارد شاهد افت فريم هستيد.بافتهای محيط بسيار خوب هستند ولی مشكلات بافت و گرافيكی در گياهان بازی به شدت ديده ميشود و اينكه گياهان اصلا سايه ندارند!!! تكسچرهای به كار رفته در ديوارها و زمين به نظر خوب ميرسد ولی عالی نيستند ولی در يك بازی ايرانی تا به حال همچنين چيزی نديده بوديد!!! در كل گرافيك بازی با اينكه مشكلات زيادی دارد ولی بهترين قسمت بازی محسوب ميشود و از اين قسمت راضی خواهيد بود.

صداگذاری:آهنگها تقريبا خوب هستند...

در موقع جنگها آهنگها در نوع خود هيجان و دوره آن زمان را به شما منتقل ميكنند...

در بازی صداگذاری قابل قبولی نسبت به ساير بازيهای داخلی شاهد هستيم... برخوردارهای مختلف صداهای خوبی را توليد ميكنند كه البته تماما يكسان هستند. مثلا شكسته شدن و خورد شدن معمولا يك صدا را توليد ميكند و صدای برخورد هر شمشيری با شمشير ديگر نيز دارای يك صدای خاص است. در بعضی موارد اصلا صدایی شنيده نميشود و مثلا در موقع حمله دشمنان به شما يا حمله شما به دشمنان هيچ ديالوگی ديده نميشود و فقط در بعضی موارد فريادهایی شنيده ميشود...در اين قسمت ميتوانستند نو آوريهایی را نيز اضافه كنند كه مثلا صدای باد و طوفان يا اط صدای محيط بيشتر استفاده ميكردند كه هرچند كه اين اعمال به صورت كمی شده ولی ميشد بهتر از اين طراحی شود.آهنگهای بازی خوب هستند و در مواقع مختلف چند آهنگی كه در بازی هست پخش ميشود ... در مورد ديالوگها نيز بايد گفت از كيفيت خوبی برخوردار نيستند ولی از نظر گفتاری به نظر مناسب ميرسند .... در كل صداگذاری يكی از ضعيفترين قسمتهای بازی محسوب ميشود كه ميتوانست بهتر از اين باشد.

سيستم مورد نياز بازی:

Supported OS: Windows® XP/Vista
Processor: Pentium IV 3 GHz
RAM: 1 GB
Video Card: 128 MB NVIDIA 6600
DVD-ROM: 8x DVD-ROM
Hard Drive Space: 5 GB

امتياز پايين  مخصوص بازیهاي ايرانی است ... اين امتياز دهی برای يك بازی ايرانی كاملا متفاوت است.ما بازیهای خارجی و معروف را از 10 نمره و به صورت كاملا دقيق نمره گذاری خواهيم كرد(و كرديم) ولی در مورد بازیهار ايرانی اين نمره از 20 محاسبه ميشود تا موقعی كه يك بازی عالی و بين المللی ساخته شود.

امتياز و نتيجه گیری  به بازی Quest of Persia:  Lotfali Khan Zand

 13/20 ( متوسط)

داستان بازی

داستان بازی كوتاه است ولی يك داستان ايرانی متوسط است كه البته اگر روی آن بهتر از اين كار ميشد ميتوانست يك داستان خوب در بازیهای كامپيوتری توليد شود.

12/20 (قابل قبول)

گیم پلی

گيم پلی بازی با مشكلات زيادی كه دارد ولی باز قابل قبول برای يك بازی ايرانی است و ميتوان گفت يك گيم پلی خوب در بين تمام بازیهای ايرانی ساخته شده تا كنون...

20 /14  (خوب)

گرافيك

گرافيك بازی واقعا نسبت به بازیهای ايرانی خوب است و با چشم پوشی از افت فريم شديد و همچنين مشكلات نورپردازی و فيزيكی بازی ميتوان به آن از نمره قبولی بالاتر داد.

11/20 (قابل قبول)

صداگذاری

صدای شخصيتها ، ديالوگها زياد گيرا نيستند ولی آهنگها هر چند كه مشكل دارند ولی باز هم از به نظر خوب ميرسند در كل صداگذاری قابل قبول درست شده است.

15/20 (خوب)

نگاه كلی من به بازی

يك بازی ايرانی خوب را شاهد هستيم كه ميتواند چند ساعت شما را سرگرم كند و اين خيلی مهم است كه اين را بدانيد كه اين يك بازی ايرانی است.

  13/20   (متوسط)

نتيجه گيری و امتياز (ميانگين است)

اين بازی قابل قبول و خوب ساخته شده است و يك پيشنهاد خوب برای خريدن است ، نه بعنوان يك بازی بين المللی عالی بلكه به عنوان يك بازی متوسط ايرانی اين بازی را بخريد و مطمئن باشيد از اين بازی، بهتر ايرانيها تا به حال نساخته بودند پس اين بازی را بازی كنيد چون قدرتمندترين بازی ايرانی ساخته شده تا كنون راُ ميبينيد ... البته برای بازی كردن اين بازی يك فورمتی بايد روی ذهنتون داشته باشيد تا اين بازی رو با بازی های روز مقايسه نكنيد... در آخر اميدوارم از ما راضی باشيد

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط محمدنوروزی  | 

مطالب درسی

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط محمدنوروزی  | 

نمونه سئوالات

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط محمدنوروزی  | 

قصه و داستان

مادری که یک چشم داشت و پسرش خجالت می‌کشید



My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری ؟

My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو


داستان طنز

 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!

 

 

جملات كوچك به سبك انسان هاي بزرگ!!!

·        دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد.
* روزگار غريبي است. يكي در آبپاش گلاب دارد و يكي در گلاب پاش آب هم ندارد!
* فكرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.
* ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم.
* سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن كجي مي كند.
* از دودلي خسته شده بودم، يكي از آنها را يدكي نگه داشتم.
* زنبور تنها پزشكي است كه بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.

 

 

 

 

جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ!

 

غروب از قايم‏باشك شب و روز خسته شد.

 

براي اينكه آدم خوش‏بيني شود، بيني‏اش را عمل كرد.

 

نگاهش آن‏قدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم.

 

در روز باراني چتر الگوي فداكاري است.

 

ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.

 

عكس توقف زمان است.

 

آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست.

 

 آلبالو گران بود، چشمانش انگور مي‏چيد.

 

 هر لقمه‏اي را كه فرو ميدهم، معده‏ام فرياد مي‏زند: خوش آمدي!

 

 وقتي مي‏خواهم حرف پنهاني بزنم، گوش‏هايم را مي‏گيرم.

 

 براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم.

 

 

ای خان! خرم تویی، گاوم تویی، گوسفندم تویی!!!!

حسینقلی خان بختیاری را ظل السلطان پسر ناصرالدین شاه حکمران اصفهان به میهمانی به شهر آورده و بسیار تجلیل می کرد. روزی که حکمران و میهمان با جمعی از سران شهر در تالار حکومت نشسته بودند. پیرمرد ساده دلی  سر و پا برهنه وارد شده، سلام گفت. خان سر برداشت و خشمگین گفت: برای چه به شهر آمده ای؟ گفت: آمده ام ترا زیارت کنم. خان گفت: احمق! خر و گاو و گوسفند خود را رها کردن و چندین فرسخ پیاده به دیدن من آمدن چه ضرورت دارد .گفت: ای خان! خرم تویی، گاو تویی، گوسفندم تویی!!!!!

قصه پیرمرد و بچه های محله


يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيزبه خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس ازتعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند،هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کارهر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم.منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيدبچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟ بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط محمدنوروزی  | 

زنگ تفریح

لطيفه

مردي كه در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم!!!

لطيفه

غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)

لطيفه

يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي دود. خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه میگه: حالا تو گرگي!

لطيفه

مردی بدهی و قرض زیاد داشت رفت ماشین مدل بالا خرید! زنش پرسید : آخه مرد با این وضعی که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!

 

لطيفه

يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار تومان ؟ هشت هزار تومان و مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار تومان هم زيادته چه برسه به شش هزار تومان! بابام به من پنج هزار تومان نداده که حالا من به تو چهار هزار تومان بدم. حالا سه هزار تومان و مي خواي چي کار؟ دوهزار تومان کافيه ؟ بيا اين هزار تومان و بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!

 

غافلگيري
از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»
پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميكروب ها را غافلگير كنم.»


اشتباه

 

شخصي ميخي را برعكس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي كني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

 

دنياي گنجشكي
يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد! افتادم زندان!»

 

موهاي سفيد

 

پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است!!!!.»

 

طرفداري
دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»
دومي: «با تفنگ شكارش مي كنم.»
اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»
دومي:« مي روم بالاي درخت.»
اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»
دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي شوم.»
اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومي:« توي گودالي دراز مي كشم.»
اولي: «اگر گودال هم نبود؟»
در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش!  بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!

 

پشيماني
شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم!!!!!.»

 

علت جنگ

شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!

 

راه گم كرده

ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!

 

كندن بال مگس

ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را ميكند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر  ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!

 

يك روز ملانصرالدين خرش را در جنگل گم مي كند. موقع گشتن به دنبال آن يك گورخر پيدا مي كند. به آن مي گويد: اي كلك لباس ورزشي پوشيدي تا نشناسمت!

پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

 

 

نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

 

موش مردگي
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

 

در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»

 

در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»

 

نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 

فراموشي
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»

 

در كلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»

 

تكرار تاريخ
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

 

آموزش
از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»

 

واي ...!
مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:«
۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

 

آرزوي سلامتي
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

 

اسفناج
يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!»

 

 

 

نسخه دكتر
بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»

 

بيكاري
شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.

در عكاسي
عكاس:«دوست داريد عكستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»

 

به شرط چاقو
مردي بادكنك فروشي باز كرد، اما بعد ازمدتي ورشكست شد، چون بادكنك هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
 
در كلاس فارسي
معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع كلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه!  حرف اضافه.»

 

درسينما
اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»
دومي:«مي تواني حرفت را ثابت كني؟»
اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»

 

در كلاس زيست شناسي
معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
سعيد:«قورباغه و برادرش.»

 

دروغگوها
اولي: «يك روز توپم را شوت كردم، رفت كره ماه، خورد توي سر يك نفر و برگشت.»
دومي: «عجب! پس آن توپي را كه خورد توي سرم تو شوت كرده بودي؟»

 

دزدي عمر
از كسي پرسيدند:« چند سال
داري؟»
گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس  پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!»
مولوي، « مثنوي »

 


سكوت
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»
محمد عوفي،« جوامع الحكايات»

 

 

در اتوبوس
اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممكن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم.

 

در استخر
فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.

 

چشم نخوردن
جلال:  سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!

 

عينك دودي

روزي مردي با عينك دودي كنار دريا مي رود و مي گويد:    چقدر نوشابه سياه!

شيوه مطالعه
اولي:« كتابي را كه بهت دادم خواندي؟»
دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»
اولي:« اولش چه طور بود؟»
دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.»

 

 

 

تاريخ سيب زميني
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟»
دانش آموز:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»

 

 

 

آرزو
سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»

 

قوه بينايي
اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»

 

 

 

در كلاس رياضي
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »

 

آرزوي بهبود
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي كند.»
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!»

 

علت
پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان!  توي اين شيشه روغن موي سر بود؟»
مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.»
پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر كاري مي كنم، نمي توانم كلاهم را از سرم بردارم!»

 

 

 

راه حل
اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»

شكار شير
اولي: «يك روز به يك شير حمله كردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يك نفر ديگر سرش را بريده بود. »
 
توصيه مادرها
مادر: «پسرم!  باز هم كه با اميد دعوا كرده اي!  مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا
۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر:« بله مادر جان!  گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود كه فقط تا
۳۰ بشمارد!»

 

 

 

حادثه
يك روز يك نفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.

قصه تكراري
روزي روباهي مي رود پيش كلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»
كلاغ با خونسردي مي گويد:
« كجاي كاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»

 

بي سوادي
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

 

خبر بد
پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه
مي شود»

غربت
يك نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه كيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را كجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»

 

احوال پرسي
اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موكتش كرده ام.»

 

وارونه
فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

 

لاف زني
روزي يك شخص لاف زن با يك آدم قوي هيكل دعوايش مي شود. قبل از هر حركت لاف زن، مرد قوي هيكل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي كند. آدم لاف زن در حالي كه نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي كه مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه كارش كنم؟»

 

مسابقه فوتبال
ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»

در كلاس علوم
معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»

 

راننده ناشي
شخصي كه تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مكانيك گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين ماشين چه اشكالي دارد كه مدام به درو ديوار مي خورد.»
دست پخت
از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»

 

در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»

 

در كلاس رياضيات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:«
۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:«
۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم
۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»

 

خواب
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»

 

علت طاسي
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد كلاه گيسم را برد!»

 

در كلاس علوم
معلم:« حامد!  توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا!  با پرداخت مقداري پول!»

 

نصف پرتقال
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 6:41 قبل از ظهر  توسط محمدنوروزی  |